تنهاترین تنها
در دیاری که در او نیست کسی یار کسی هر کس آزار من زار پسندید ولی آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد زیباترین حرفت را بگو من خدا را دارم فقط خداست که … صبح است… یاس را باید کاشت
کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی
نپسندید دل زار من آزار کسی
هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی
شکنجه پنهانِ سکوتت را آشکاره کن
و هراس مدار از آن که بگویند
ترانه ای بیهوده می خوانید
چرا که ترانه ما
ترانه بیهودگی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست
کوله بارم بر دوش
سفری می باید
سفری تا ته تنهایی محض
هر کجا لرزیدم
هر کجا ترسیدم
فقط و فقط گفتم
“من خدا را دارم”
میشود با دهان بسته صدایش کرد…
میشود با پای شکسته هم به سراغش رفت…
تنها خریداریست که اجناس شکسته را بهتر برمیدارد…
تنهاکسی است که وقتی همه رفتند میماند…
وقتی همه پشت کردند آغوش میگشاید…
وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت میشود…
و تنها سلطانیست که …
دلش با بخشیدن آرام می گیرد، نه با تنبیه کردن…!
همیشه و همه جا …
توی گلدان ظریفی که پر از عطر خداست و سپس گلدان را روی یک میز گذاشت
پرده ها را باید پس زد و به خورشید فضا داد که آرام بتابد بر آن …
آن زمان خواهی دید با شمیم گل یاس، تو چه احساس قشنگی داری و درخشان شدن برگ گیاه، چه تماشا دارد!
در دلت بوته ای از یاس بکار … یاسی از عاطفه، امید، محبت، ادراک و بدان بی تردید زندگی با تو سر مهر و وفا خواهد داشت …
| Design By : Pars Skin |
